عسل نازعسل ناز، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

عسل ناز مامان و بابا

شروع ششومین ماه از زندگی فرشته کوچولوی مامانی

عسلی مامان دختره کوچولوی من با اینکه پا به ششومین ماه از زندگیت گذاشتی بازم مثله عروسکای باربی میمونی و بازم کوچولویی البته هیچ کدوم از کارای عسلم به سنش نمیخوره الهیییییییییییییی فداش بشم من که چهاردست و پا عقب عقب میره ،جیغای بنفش میکششششششششششش اوه اوه گوشم میلزره و مرتب ققققق و خخخخخ میکنه خدایا هر چه بیشتر جلو میرم یه چیزی که از عشق بالاتره و نمی تونم واژه مناسبی براش پیدا کنم توی وجودم بیشتر رخنه میکنه و این وابستگی و دلبستگی رو بیشتر میکنه    قوربون تاپ بازی کردنت   تازه یادگرفته بشینه ، دخملم بابایی روزی هزار بار وقتی سره کارشه این عکسو میبوسه همش به من میگه خوش به حالت که زمان ب...
23 مرداد 1390

عکسای 5 ماهگی عسلی

دختره قشگم توی این روزی که این عکسای قشنگو ازت گرفتم روزی بود که وارد پنجمین ماه از شکوفتنت شده بودی دختره مهربونه مامانی اونقدر خانمی که من و بابا رضات باهات هر کاری کردیم باز به مامی خندیدی اخه من در طول روز فرصت نکردم ازت عکس بگیریم وقتی که شب لالا کردی اومدم یه عکس ازت بندازم که از خواب بلندشدی و از اونجایی بچه خوش رویی هستی صدات درنیومد ومن بابا نامردی نکردیم وکلی ازت عکس انداختیم تازه ساعتم ٢بعد از نیم شب بود جیگرتووووووووووووووووو برم خانمیه مامان الهی بمیرم بچمو از خواب بیدارش کردیم کلاهشو برم   قوربونتتتتتتتتتتتتت مامانی  چشماتو قوربونننننننن عسله م...
21 تير 1390

خواب

مامانی امروز میخوام چند تا از عکسای قشنگه خوابیدن تو بزارم ،عزیزم هر جور با هر لباس و هر مدلی بخوابی قشنگی عزیزم .   راحت طلبه مامان   لوپاشو برم قوربون اون پستونک خوردنت بشم   دخملم اینجا از توی حموم خوابد و توی خواب لباساشو پوشوندم اروم بخواب عزیزم ...
18 تير 1390

واکسن

امروز دختره قشنگمو با بابا پرویز ومامانی مهین برده بودم برای واکسن خدایا قلبم داشت از شدت استرس وتپش از کار میوفتاد ولی وقتی واکسنو زدن از شدت درد برای چند ثایه نفسه عسلم بند اومد ولی بلافاصله اروم شد و بعدشم بعد از دو سه ساعت از تزیق کمی بیتابی میکرد منم برای مرتب کمپرس میذاشتم ودوباره اروم میشد قوربون اون صبوریت بشم من عزیزم که حسابی منو به فکر فرو برده بود خدایا خیلی خیلی خیلی دوسش دارم . ...
12 تير 1390

غذایی کمکی

دیروز (6-4-90)وقتی برای چک اپ با بابا رضا رفته بودیم دکتر : به حسه بدی داشتم همش میگفتم نکنه وزنت خوب بالا نرفته باشه نکنه اونجوری که باید وزن اضافه نکرده باشی وای خدا میدونه انگار میخواستم نتیجه کنکور بگیرم انقدر استرس داشتم که فشارم افتاده بود و سرم بد جور گیج میرفت و بالاخره منشی اسمه قشنگتو صدا کرد برای اندازه گیری قد و وزن دلم هوری ریخت وزنت زیاد بالا نرفته بود و سیصد گرم کم داشتی یه جورایی دلم ریخت وقتی دیددم این همه شب بیداریام نتیجه خوبی نداده بعد از مشورت با دکتر قرار شد غذای کمکی شروع بشه خوب از طرفی ناراحت از وزنت و از طرفی خوشحال بودم  که داری قطی ادم بزرگا میشی فرشته من و میتونی از همه نعمتای الهی بهره ببری عزیزز...
8 تير 1390

بی تابی

عسل نازه مامانی دیروز حسابی مامانتو کلافه کرده بودی هر چند کلافه شدن اگه قرار از طرفه تو باشه با جونو دل میپذیرمش اگه اشتباه نکنم خدا میخواد قشنگترین صدفای دنیا رو به تو هدیه بده که بتونی مثل بقیه ادما از همه نعمتای خدا بهره ببری........آره عزیزم داری دندون در میاری  تو که همین جوری توی شرایط عادی همش دستت تا مچ توی دهنت بود ولی حالا دیگه حسابی و با حرص این کارو انجام میدی قوربونه اون ملچ و ملوچچچچچچچچچچچچی که  میکنی برم من  عزیزم  شیرم که درست نمیخوری خلاصه امروز منو از کارو زندگی انداختی چون همش باید حواسم به تو میبود چون هر چی دمه دستت بود میکردی توی دهنت   خلاصه...
29 خرداد 1390

بدون عنوان

دختره قشنگه مامانی اخره هفته گذشته من وتو وبابا رضای مهربون به همراه مامانی مهین وبابا یی رفتیم شمال واولین مسافرته شما همه به شمال ختم شد . جایی که بابا رضات عاشقشه البته یه جورایی اولین ورودت به خانواده هم بود همه اونایی که دوست داشتن ببیننت و منتظر تو بودن که به خونه هاشون بری و ما استارتشو زدیم  و تقریبا خونه همه رفتیم (خاله فاطی،دایی اسی مامانبزرگ،دایی مهرداد و عمو اکبر) و خلاصه اینکه همه عروسکه ما رو دیدن این فرشته وصف نشدنی که فقط خدا میدونه که چقدر برای من مثله یک فرشته واقعی میمونه. برگردیم به مسافرتمون خیلی خیلی به ما خوش گذشت هوای خوب فضای خوب و همه چیزای خوب وقشنگ خدا کنار همه گذاشته شده بودن وحضور تو در کنار...
19 خرداد 1390

چهار ماهگی

عزیز دله مامان بعد از کلی سختی کشیدن بالاخره دختره قشنگم ،چراغه روشنایی خونم ، اسمونه ابی زندگیم، امید بقای زندگیه من وبابا رضا اومد و رنگ بود قشنگی به زندگیه ما دادی همه خوانواده عاشقت شدن و مهره قشنگت به دله همه نشسته و با خندهای شیرینت ددله همه رو میبری خصوصاً من و بابا رضات که با یه لبخند زیبای تو همه خستگی از تنمون در میره ارزو میکنم همیشه خنده رو باشی عزیزم وهاله غم به صورت قشنگت نشینه جیگره اون خندت برم من
8 خرداد 1390

اولین ملاقات

خدایا باورم نمیشه خدایاااااااااااااااااااااااااااا شکرت باورم نمیشه که بالاخره اون روزی که من ماه ها منتظرش بودم رسید از صبح که از خونه اومدم بیرون تا زمانی که با چشمای خودم ببینمت و بغلت کنم هنوز باورم نمیشد که واقعا اون روزی که اینه همه منتظرش بودورسیده خدایا نمیتونم حسی رو که وقتی دیدمش رو  توصیف کنم چه حسه غریبی بود نمیتونستم جلوی ا شکامو بگیرم نازنین انگار خدا تو رو برای من وبابا رضات سر فرصت و با حوصله نقاشی کرده بود خیلی خیلی با هوشششش و خنده رو بود هنوز وقتی یاده خندهات میوفتم دلم برای صورت کوچولوت تنگ میشه عزیز مامان امشب اخرین شبی که من بدون تو وتو بدون من میخوابی ...
12 ارديبهشت 1390