عسل نازعسل ناز، تا این لحظه 7 سال و 10 ماه و 22 روز سن دارد

عسل ناز مامان و بابا

واکسن

امروز دختره قشنگمو با بابا پرویز ومامانی مهین برده بودم برای واکسن خدایا قلبم داشت از شدت استرس وتپش از کار میوفتاد ولی وقتی واکسنو زدن از شدت درد برای چند ثایه نفسه عسلم بند اومد ولی بلافاصله اروم شد و بعدشم بعد از دو سه ساعت از تزیق کمی بیتابی میکرد منم برای مرتب کمپرس میذاشتم ودوباره اروم میشد قوربون اون صبوریت بشم من عزیزم که حسابی منو به فکر فرو برده بود خدایا خیلی خیلی خیلی دوسش دارم . ...
12 تير 1390

غذایی کمکی

دیروز (6-4-90)وقتی برای چک اپ با بابا رضا رفته بودیم دکتر : به حسه بدی داشتم همش میگفتم نکنه وزنت خوب بالا نرفته باشه نکنه اونجوری که باید وزن اضافه نکرده باشی وای خدا میدونه انگار میخواستم نتیجه کنکور بگیرم انقدر استرس داشتم که فشارم افتاده بود و سرم بد جور گیج میرفت و بالاخره منشی اسمه قشنگتو صدا کرد برای اندازه گیری قد و وزن دلم هوری ریخت وزنت زیاد بالا نرفته بود و سیصد گرم کم داشتی یه جورایی دلم ریخت وقتی دیددم این همه شب بیداریام نتیجه خوبی نداده بعد از مشورت با دکتر قرار شد غذای کمکی شروع بشه خوب از طرفی ناراحت از وزنت و از طرفی خوشحال بودم  که داری قطی ادم بزرگا میشی فرشته من و میتونی از همه نعمتای الهی بهره ببری عزیزز...
8 تير 1390

بی تابی

عسل نازه مامانی دیروز حسابی مامانتو کلافه کرده بودی هر چند کلافه شدن اگه قرار از طرفه تو باشه با جونو دل میپذیرمش اگه اشتباه نکنم خدا میخواد قشنگترین صدفای دنیا رو به تو هدیه بده که بتونی مثل بقیه ادما از همه نعمتای خدا بهره ببری........آره عزیزم داری دندون در میاری  تو که همین جوری توی شرایط عادی همش دستت تا مچ توی دهنت بود ولی حالا دیگه حسابی و با حرص این کارو انجام میدی قوربونه اون ملچ و ملوچچچچچچچچچچچچی که  میکنی برم من  عزیزم  شیرم که درست نمیخوری خلاصه امروز منو از کارو زندگی انداختی چون همش باید حواسم به تو میبود چون هر چی دمه دستت بود میکردی توی دهنت   خلاصه...
29 خرداد 1390

بدون عنوان

دختره قشنگه مامانی اخره هفته گذشته من وتو وبابا رضای مهربون به همراه مامانی مهین وبابا یی رفتیم شمال واولین مسافرته شما همه به شمال ختم شد . جایی که بابا رضات عاشقشه البته یه جورایی اولین ورودت به خانواده هم بود همه اونایی که دوست داشتن ببیننت و منتظر تو بودن که به خونه هاشون بری و ما استارتشو زدیم  و تقریبا خونه همه رفتیم (خاله فاطی،دایی اسی مامانبزرگ،دایی مهرداد و عمو اکبر) و خلاصه اینکه همه عروسکه ما رو دیدن این فرشته وصف نشدنی که فقط خدا میدونه که چقدر برای من مثله یک فرشته واقعی میمونه. برگردیم به مسافرتمون خیلی خیلی به ما خوش گذشت هوای خوب فضای خوب و همه چیزای خوب وقشنگ خدا کنار همه گذاشته شده بودن وحضور تو در کنار...
19 خرداد 1390

چهار ماهگی

عزیز دله مامان بعد از کلی سختی کشیدن بالاخره دختره قشنگم ،چراغه روشنایی خونم ، اسمونه ابی زندگیم، امید بقای زندگیه من وبابا رضا اومد و رنگ بود قشنگی به زندگیه ما دادی همه خوانواده عاشقت شدن و مهره قشنگت به دله همه نشسته و با خندهای شیرینت ددله همه رو میبری خصوصاً من و بابا رضات که با یه لبخند زیبای تو همه خستگی از تنمون در میره ارزو میکنم همیشه خنده رو باشی عزیزم وهاله غم به صورت قشنگت نشینه جیگره اون خندت برم من
8 خرداد 1390

اولین ملاقات

خدایا باورم نمیشه خدایاااااااااااااااااااااااااااا شکرت باورم نمیشه که بالاخره اون روزی که من ماه ها منتظرش بودم رسید از صبح که از خونه اومدم بیرون تا زمانی که با چشمای خودم ببینمت و بغلت کنم هنوز باورم نمیشد که واقعا اون روزی که اینه همه منتظرش بودورسیده خدایا نمیتونم حسی رو که وقتی دیدمش رو  توصیف کنم چه حسه غریبی بود نمیتونستم جلوی ا شکامو بگیرم نازنین انگار خدا تو رو برای من وبابا رضات سر فرصت و با حوصله نقاشی کرده بود خیلی خیلی با هوشششش و خنده رو بود هنوز وقتی یاده خندهات میوفتم دلم برای صورت کوچولوت تنگ میشه عزیز مامان امشب اخرین شبی که من بدون تو وتو بدون من میخوابی ...
12 ارديبهشت 1390

بدون عنوان

سلام دخملممممممممممممممممممممممممممممممممممممم عروسکم نازنینم نمیدونم بایداز کجای دلم برات بنویسم اولی واقعیت اینه که هر چی زمان میگذره من به بزرگی و عظمت و جلال خدا بیشتر  فکر میکنم. سفره دوروزه ما به مشهد خیلی خیلی خیلی برام خوب بود وخیلی هم به من وبابا رضا خوش گذشت، دخمله مامان امام رضا حسابی شفاعته منو پیش خدا کرد ودلم و شاد کرد قوربونش برم. کی باورش میشد که درست بعد از یک روز از اومدنمون از مشهد به من از بهزیستی زنگ بزنن و این نوید خوشبختی روبه من بدن؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدایا شکرت شکرت برای همه مهربونیات همه لطفی که به من داری وووووو.............. من اونجا همه چیزو به خدا سپردم فقط خودش، و امام رضارم...
10 ارديبهشت 1390

دعا

بازم سلام امروز می خوام دعایی رو که همیشه دوست دارم با خودت بگی رو برات بزارم  و امیدوارم بتونی به همه بند بند این نیایش عمل کنی و سر لوحه زندگیت باشه نازنینم.   ضمناْ این دعایی که همیشه بابا رضات با خودش میگه ...
4 ارديبهشت 1390

سور پرایز

سلام دختره اسمونیه من یادته روزی که رفتم برای امتحان گواهینامه، بابا رضات همش میگفت اگه با یک بار امتحان قبول بشی یه هدیه پیشه من داری.    منم که خوشحالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل تا اینکه دیروز بعد از کلی دققققققق دادن وآب کردن دلم یکی از سورپرازاشو بهم گفت: یه بلیط رفت و برگشت3 روزه مشهد بود کلی حال کردم البته سورپرایزم بود هدیم نبود تازه هدیم مونده   اخه چند شب پیش بهم گفته بود که باید جنگی یه مشهد بریم شاید زودترعسل نازمونو بهمون بدن ولی فکر نمیکردم جدی باشه وقتی بهم گفت داشتم از خوشحالی...
3 ارديبهشت 1390

زندگی

عسلم امروز میخوام چند تا پیام برات بنویسم جایی خوندم خیلی خوشم اومده دوست دارم برات یه درس باشه                                              التماس به خدا شجاعت است ،اگر برآورده شود رحمت است اگر برآورده نشود حکمت است التماس به خلق ذلت است ، اگر برآورده شود منت است ،اگر برآورده نشود خفت است              ...
30 فروردين 1390