عسل نازعسل ناز، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

عسل ناز مامان و بابا

در انتظار دخترم

نميدونم بايد از كجا شروع كنم فقط اينو ميدونم انتظار خيلي سخته و من مشتاقانه منتظره ورود كسي هستم كه تمام زندگيمو تحت الشعاعه خودش قرار داده و من وباباي مهربونشو بي صبرانه منتظر گذاشته ...... هچ كس به غير از خدا نميدونه كه من براي اومدنش چقدر بيتابم و اميدوارم كه اين بيتابيه من هر چه زودتر تموم بشه هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشم اولين كاري كه ميكنم اينه كه برم توي اتاقه قشنگش وبهش سلام كنم باهاش حرف بزنم گهواره تختمشو تكون بدم وحس كنم كه واقعاً دختره قشنگم عسل نازم چشماي قشنگشو بسته و خوابيده،عزيزم دوست دارم روزي بياد كه واقعاً تو رو توي اونجايي كه برات آماده كردم بخوابي وبا نوازش من وباباي مهربونت بيدار بشي . عزيزم...
2 بهمن 1389

بازم انتظار

الان باباي مهربون بهم زنگ زد وگفت:  گفتن براي نوزاد دختر بازم بايد منتظر باشم ولي نوزاد پسرهست دوباره ناراحت شدم و سردرد گرفتم، ولي با حرفاي قشنگ بابا رضا آروم شد بهم گفت: عزيزم شايد خدا ميخواد يكي از اون بهتريناشو، خوشكلاشو بهمون هديه كنه كه اينقدربه تعويق ميوفتده غصه نخورعزيزم. بعدش يه جورايي آروم شدم ديدم راست ميگه توي همه كاراي خدا يه حكمتي هست توي اين كارشم قطعاً همينط وره قربون خدا برم كه ميدونم هميشه بهترينارو براي همه بندهاش ميخواد. ميدونم كه خدا ميخواد يكي از بهترين قشنگترين وباارزشترين هديه هاشو به من بده (آمين) ...
2 بهمن 1389

انتظار توي يك روزه برفي

عسل نازم امروز همه جا با برف پر شده و يه شكل قشنگي به دورو ورمون داده. توي اين هوا ي قشنگ خيلي جاي تو كناره من وباباي مهربون خاليه عزيزم ديشب وقتي داشت برف شروع به باريدن ميكرد من و بابايي مرتب يادت ميكرديم وتوي خيالمون داشتيم از برنامه هامون بعد از اومدنت حرف ميزدم.   دوست داشتم توي اين هوا بودي از ديدن اين همه لطفه خدا بي نسيب نميموندي وشب قشنگه من وباباييتو قشنگتر ميكردي ولي مطمئنم اگه امسال توي اين فصل كنار ما نيستي  به لطفه خدا حتماً ساله ديگه كنار مايي وتوي همين برفا در حاله بازي هستي   الهيييييييييييي قربونت برم عزيزم كه اينقدر دارم حست ميكنم نازنين مامان. ...
2 بهمن 1389

انتظار

سلام ماماني جيگر ديروز بازم دلم طاقت نيوورد ودوباره به بهزيستي زنگ زدم وبازم ازشون خواهش كرم به پرونده ما رسيدگي كنن ولي بازم مثله هميشه اب پاكيو ريختم روي دستم وحرفاي هميشگي نميشه و شما پروندهتون ماله سال 89 و......... يه جورايي سردم كردن بازم، ولي من كه كم نميارم دست از سرشون برنميدارم . اخه اونا نميدونن من چقدر دلم برات تنگه اونا كه نميدون چقدر دوست دارم بغلت كنم وبوت كنم و با نفساي تو انرژي بگيرم. كسي كه از توي دله كسي خبر نداره، قشنگم من دارم صبر ميكنم تا اون روزي كه بگيرمت توي بغلم واونقدر ببوسمت تا خسته بشم.     من كه بي صبرانه منتظر اون روزم عزيزممممممممم ...
28 دی 1389