عسل نازعسل ناز، تا این لحظه 7 سال و 10 ماه و 22 روز سن دارد

عسل ناز مامان و بابا

در استانه ساله جدید1390

دختره مامان بازم تلاشهای من برای به دست آوردنت بدون نتیجه موند درعین ناباوری دسته رد به سینه مامان وبابا زدن روزی که رفتم برای جلسه وگرفتن نامه شیرخوارگاه خلی راحت بهمون گفتن شما باید حالا حالاها توی نوبت باشین خدایا انگار دنیا روی سرم خراب شده بود وهیچ صدایی برام مفهوم نبود اخه اون روز دایی خسرو زن دائی مریم با ماشینه صفرشون با منو بابا رضا اومده بودن که بیایم به استقبالت ، دایی خسرو هم می خواست یه جوایی با پا قدمه تو استارت ماشینشو شروع کنه منم که از شبه قبلش کلی برات وسایل گذاشته بودم توی ساکت به عشقه خودت ولی هممون یه جورایی یخ کردیم با جواب بهزیستی در کل یه جورایی برام سخت بود واز همه بدتر انتظاری بود که خلافش ثابت شد وهمه رو چش...
28 اسفند 1389

خريد

    ديروز بعد از رفتن به خونه به همراه ماماني وبابارضا ودايي وزن دايي مريمت رفتيم كه كيف وسايل و خريداي اخر رو انجام بديم يه تاب خوشكل برات خريم كه روي بازي كني وهم صندلي غذا ميشه ويه روروئك عسله مامان اتاقت ديگه جا نداره همچيت كامل شده فقط تو رو كم داره قوربون اون نازت برم كه اينقدر داري با ناز مياي مامانييييي       قوربون اون لباسات بشم که همش زمستونیه گفتیم تا زمستون میای دیگه که نیومدی قالمون گذاشتی. وای شلوار تو خونه هاشو ببین اینم کشوی ملافه هاته نازنین مامان ظرف و ظروفشو ببین ...
22 اسفند 1389

اتاق دخترم

سلام قشنگه مامان امروز ميخوام از اتاقت از وسايلات برات بگم. همه چيزايي كه برات خريديم وبرات خريدن وفقط منتظر تو فرشته كوچولو هستن كه بياي ازشون استفاده كني. هرروز صبح كه از خواب بلد ميشم بايد اول برم توي اتاقه قشنگت ، بالاي تختت صدات كنم وباهات كلي حرف بزنم صدا خنديدنت توي گوشم ميپيچه وچشماي قشنگت كه زل زده به من وازم ميخواي كه بلندت كنم. الهي قربون اون چشمات برم كه ادمو رام ميكنه عزيزم.  اينم اتاقه عسلممممممممم جوننننننننننننن اينم وسايل بهداشتيته و....     اينم كيكه پوشكته اگه بدوني با چه عشقي برات درستش كردمممم...
15 اسفند 1389

نزديكتر شدم

بعد از كلي دوندگي بالخره روزه شورا رسيد و ساعت 9:30 روز يكشنبه 1389/12/10 رفتيم توي شوار، اونجا چند تا خانم بودن كه هر كدومشون كارشناسه يه چيزي بود يكي مدكار امور اجتماعي يكي كارشناسه مالي يكي امورديني واخلاقي ويكيشون روانشناس بود و.... هر كدوم هم سوالهاي مربوط به كاره خودشونو از ما ميپرسيدن نميدونم چرا ولي اون روز من خيلي احساس راحتي داشتم وبر خلاف انتظارم اصلاً استرس نداشتم خلاصه بعد از كلي سئول وجواب درباره من وبابا رضا وزندگيموم وميزان علاقه مون نسبت به هم جلسه به خوبي تموم شد يه جورايي احساس رضايت رو ميشد از صورت اونا حس كرد و من و بابا رضا خيلي خوشحال بوديم وقرار شد فرداش بريم جواب شورا رو بگيريم انگار همه چيز داشت اونجوري پ...
15 اسفند 1389

در چند قدمي

قشنگه مامان بعد از اينكه هي وعده هاي بيخودي به ما دادن ومنم يه جوريايي بيخيال شدم كه به اين زوديا تو براي هميشه كنار خودم داشته باشم و همه چيزو دست خدا سپرديم كه هرچي خدا بخواد همون ميشه، در عين ناباوري با استفاده از امتياز جانبازيه بابا اصغر (بابابزرگت) تونسيم قبل از ساله جديد بريم توي شورا . عصر روز يكشنبه با بابا رضا تماس گرفتن و گفتن روز سه شنبه بايد بريد شوراااااااااااا واي اونقدر خوشحال شده بودم كه باورم نميشد اصلاً توي پوست خودم نميگنجيدممممممممممم انگار روحم بزرگتر از وجودم شده بود ميخواستم پرواز كنم تا روز سه شنبه خيلي اميد داشتم و خوشحال بودم ولي خوب ته دلم يه جورايي نگران هم بودم كه نكنه دوباره وعده باشه و هزار...
10 اسفند 1389
1