عسل نازعسل ناز، تا این لحظه 7 سال و 10 ماه و 22 روز سن دارد

عسل ناز مامان و بابا

عکسای 5 ماهگی عسلی

دختره قشگم توی این روزی که این عکسای قشنگو ازت گرفتم روزی بود که وارد پنجمین ماه از شکوفتنت شده بودی دختره مهربونه مامانی اونقدر خانمی که من و بابا رضات باهات هر کاری کردیم باز به مامی خندیدی اخه من در طول روز فرصت نکردم ازت عکس بگیریم وقتی که شب لالا کردی اومدم یه عکس ازت بندازم که از خواب بلندشدی و از اونجایی بچه خوش رویی هستی صدات درنیومد ومن بابا نامردی نکردیم وکلی ازت عکس انداختیم تازه ساعتم ٢بعد از نیم شب بود جیگرتووووووووووووووووو برم خانمیه مامان الهی بمیرم بچمو از خواب بیدارش کردیم کلاهشو برم   قوربونتتتتتتتتتتتتت مامانی  چشماتو قوربونننننننن عسله م...
21 تير 1390

خواب

مامانی امروز میخوام چند تا از عکسای قشنگه خوابیدن تو بزارم ،عزیزم هر جور با هر لباس و هر مدلی بخوابی قشنگی عزیزم .   راحت طلبه مامان   لوپاشو برم قوربون اون پستونک خوردنت بشم   دخملم اینجا از توی حموم خوابد و توی خواب لباساشو پوشوندم اروم بخواب عزیزم ...
18 تير 1390

واکسن

امروز دختره قشنگمو با بابا پرویز ومامانی مهین برده بودم برای واکسن خدایا قلبم داشت از شدت استرس وتپش از کار میوفتاد ولی وقتی واکسنو زدن از شدت درد برای چند ثایه نفسه عسلم بند اومد ولی بلافاصله اروم شد و بعدشم بعد از دو سه ساعت از تزیق کمی بیتابی میکرد منم برای مرتب کمپرس میذاشتم ودوباره اروم میشد قوربون اون صبوریت بشم من عزیزم که حسابی منو به فکر فرو برده بود خدایا خیلی خیلی خیلی دوسش دارم . ...
12 تير 1390

غذایی کمکی

دیروز (6-4-90)وقتی برای چک اپ با بابا رضا رفته بودیم دکتر : به حسه بدی داشتم همش میگفتم نکنه وزنت خوب بالا نرفته باشه نکنه اونجوری که باید وزن اضافه نکرده باشی وای خدا میدونه انگار میخواستم نتیجه کنکور بگیرم انقدر استرس داشتم که فشارم افتاده بود و سرم بد جور گیج میرفت و بالاخره منشی اسمه قشنگتو صدا کرد برای اندازه گیری قد و وزن دلم هوری ریخت وزنت زیاد بالا نرفته بود و سیصد گرم کم داشتی یه جورایی دلم ریخت وقتی دیددم این همه شب بیداریام نتیجه خوبی نداده بعد از مشورت با دکتر قرار شد غذای کمکی شروع بشه خوب از طرفی ناراحت از وزنت و از طرفی خوشحال بودم  که داری قطی ادم بزرگا میشی فرشته من و میتونی از همه نعمتای الهی بهره ببری عزیزز...
8 تير 1390
1