عسل ناز مامان و بابا
عسل ناز مامان و بابا

قشنگه مامان بعد از اينكه هي وعده هاي بيخودي به ما دادن ومنم يه جوريايي بيخيال شدم كه به اين زوديا تو براي هميشه كنار خودم داشته باشم و همه چيزو دست خدا سپرديم كه هرچي خدا بخواد همون ميشه، در عين ناباوري با استفاده از امتياز جانبازيه بابا اصغر (بابابزرگت) تونسيم قبل از ساله جديد بريم توي شورا . عصر روز يكشنبه با بابا رضا تماس گرفتن و گفتن روز سه شنبه بايد بريد شوراااااااااااا واي اونقدر خوشحال شده بودم كه باورم نميشد اصلاً توي پوست خودم نميگنجيدممممممممممم انگار روحم بزرگتر از وجودم شده بود ميخواستم پرواز كنم

تا روز سه شنبه خيلي اميد داشتم و خوشحال بودم ولي خوب ته دلم يه جورايي نگران هم بودم كه نكنه دوباره وعده باشه و هزار تا اما واگر توي سرم بود كه نگو....

تا اينكه روز سه شنبه رسيد و ما رفتيم توي شورا اونجا 7نفر بودن كه داشتن در مورد همه چيز و همه كسه من و بابارضات كنكاش ميكردن ولي يه جواريي نظرشون مثبت بود ميشد از رفتارشون فهميد.در اخر هم قرارشد فردا با هم بريم جواب شورا رو بگيريم.

عسل نازم چند قدم بيشتر با هم فاصله نداريم اگه خدا بخواد خيلي زود براي هميشه تورو براي خودمون و در كنارمون داريم همه منتظر تو هستن كه زودتر بياي. دوست دارم امسال كنار سفره هفتسين پيشمون باشي و با هم جشن بگيريم بازم بايد صبور بود و منتظر باشه ماماننننن؟؟بازم از خدا ميخوام كه مثله هميشه مواظبت باشه تا زماني كه بياي پيشم و منم با كمك خدا بتونم ازت مواظبت كنم









 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 16:33 | سه شنبه 10 اسفند 1389 توسط مريم

امروز قبل از اينكه بيام برات از اين چند روزه گذشته بنوسم چشمم به يك دعاي خيلي قشنگ خورد كه دوست دارم هميشه اين دعا رو با خودت ضمضمه كني و بهش عمل كني وخدا هم توي انجامش ياريت كنه قشنگم.

خدايا آنکه در تنهاترين تنهايي هايم تنهاي تنهايم گذاشت تو در تنهاترين تنهايي هايش تنهايش نگذار.. خدايا سرنوشت من را خير بنويس؛ تا هرچه را که تو دير مي خواهي زود نخواهم و هر چه را که تو زود مي خواهي دير نخواهم .. خدايا به من ذره اي از رحمت بيکرانت را ببخش تا بتوانم آنان که محبتم را تقديمشان کردم و تحقير شدم آنان که دوستشان داشتم و دشمنم داشتند و آنان که در حقم ظلم کرده اند را ببخشم . خدايا به من قلبي ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفريده توست.

چند روزيه كه هوا خيلي سرده و برفه قشنگي باريده،جات خالي رفته بوديم شمال و خيلي خيلي خوش گذشت، دختره مامان از خدا ميخوام كه اين اخرين مسافرتي باشه كه دو نفره بود وبدون حضور تو همش دعا ميكنم كه انشاالله دفعه بعد با هم بريم اگه يه بار با اين بابا رضا بري مسافرت ديگه هيچ وقت بدون اون نميري مسافرت ايييييييييييييييييي جونميييييييييي كي ميشه سه نفري بريم مسافرت.
 


موضوع :

نوشته شده در تاريخ 15:11 | شنبه 16 بهمن 1389 توسط مريم

امروز يه بارونه قشنگي ميباره كه آدم لذت ميبره جات خيلي توي اين هوا خاليه يا شايد من خيلي به وجودت نياز دارم نميدونم.
ديروز زن دائي مريمت بهم زنگ زد ويه خوابه قشنگي از تو ديده بود خيلي خيلي قشنگ واي خدا جون يه صورت خوشكل وچشماي خوشكلتركلي با خوابش حال كردم، يك ساعت بعدش دائي مصطفي  زنگ زد گفت آجي يه خوابي ديدم اگه بدونيييييييييييييي خلاصه بعد از كلي كه دلمو اب انداخت برام تعريف كرد اونم تو رو مثله يه فرشته كوچولو ديده بود، وقتي اونم خوابشو برام تعريف كرد با خودم گفتم شايد واقعاً داره روزه موعود مياد خيلي خوشحال بودم تازه لحضه ايي كه براي بابا رضا هم تعريف كردم اونم با يه لبخنده رضايت داشت به حرفام گوش ميكرد وكلي ذوق كرده بود اي جونمممممممممممم.
تازه ديروز يه فكري زد به سرم كه وقتي اومدي حتماً از دستاي كوچولوت واون پاهاي فنچوليت قالب بگيرم وازش يه اثر برات درست كنم(مجسمه)كه وقتي بزرگتر شدي واونو ديدي كلي از تغييرسايزت حال كني بابا  بيا ديگه مامانيييييييي دلم خيلي خيلي بيتابته .....
 


 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:06 | دوشنبه 11 بهمن 1389 توسط مريم

سلام قشنگ ماماني

29 تولدم بود عزيزم خيلي خوشحال بودم ميدوني چرا؟؟؟

آخه همه برام دعا ميكردن انشاالله ساله ديگه با عسل نازت تولد بگيري ماماني جات خيلي خيلي خيلي خالي بود
واي خدا جون اگه اون روز برسه دختر خوشگلممممممممممممم.

بازم باباي مهربون طبق معموله هميشه منو سورپيراز كرد، قوربونش برم اگه بدوني چقدر مهربونه چقدر ماهه خوش به حالت كه باباي به اين مهربوني داري. خدا ميدونه براي تو ميخواد چيكار كنه واييييييييييييييييييييي جونمييييييييييييييييييييييييييي بابا باباباباباباباباباباباباباباباباباباي مهربون.

عسل ناز مامان اگه بدوني چقدر بابا رضات مهربونه باورت  نميشه هميشه آدمو سورپيرايز ميكنه وبهترين هديه رو برات ميخره.

ساله ديگه تو هم با من توي خريد هديه براي بابا رضا سهيمي من تو براي بابا يه تولدي بگيريم همه كيف كنن چه روزي بشه اون روز ۲۸/۹/۱۳۹۰بي صبرانه منتظر اون روز مي مونم. دختر قشنگ مامان
















موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:56 | شنبه 2 بهمن 1389 توسط مريم

نميدونم بايد از كجا شروع كنم فقط اينو ميدونم انتظار خيلي سخته و من مشتاقانه منتظره ورود كسي هستم كه تمام زندگيمو تحت الشعاعه خودش قرار داده و من وباباي مهربونشو بي صبرانه منتظر گذاشته ......

هچ كس به غير از خدا نميدونه كه من براي اومدنش چقدر بيتابم و اميدوارم كه اين بيتابيه من هر چه زودتر تموم بشه هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشم اولين كاري كه ميكنم اينه كه برم توي اتاقه قشنگش وبهش سلام كنم باهاش حرف بزنم گهواره تختمشو تكون بدم وحس كنم كه واقعاً دختره قشنگم عسل نازم چشماي قشنگشو بسته و خوابيده،عزيزم دوست دارم روزي بياد كه واقعاً تو رو توي اونجايي كه برات آماده كردم بخوابي وبا نوازش من وباباي مهربونت بيدار بشي .

عزيزم امروز قراره يه خبره خوب به ما بدن نميدونم اين خبري رو كه من مدتهاس منتظرش هستم رو كي بهم ميدن.

ميخوام از اولش بگم

زندگي منو عزيزم خيلي خوب وآروم پيش ميرفت وانگار توير زندگي چيزي كم نداشتيم ولي بعد از گذشت چند سال جاي خالي يكي توي زندگيمون قابل حس بود دوست داشتيم نفره سومي وجود داشته باشه كه عشقمونو با اونم تقسيم كنيم ولي بعد كلي اينورو اونور كردن فهميديم كه يه مشكلي هست كه ما نميتونيم به طور طبيعي صاحب فرزندي بشيم بايد از راههاي پزشكي وارد بشيم و باقي مسائل ...... تصميم به انجام كار ديگه اي گرفتيم كه من و باباي مهربون خيلي مشتاق به اين كار بوديم اي جونممممممممممممممممممم قوربونت، عزيزم كي ميايييييييي واين تازه شروع كار من بود.

از وقتي كه تصميم به انجام اين كار گرفتم ديگه فقط استرس بود و بس اولش پرونده سازي وبعدش بازديد از خونمون وبعدشم فرستادنمون دنبال كاراي قانوني واداريش كه خدارو شكر همه مراحل به خوبي طي شد وزمان اون رسيد كه به نتيجه نهايي برسيم توي اين فاصله من و ماماني و باباي مهربون ودايي وزندايتودايي كوچيكه وهمه اونايي كه منتظر اومدن تو بودن شروع به خريدن كلي وسايل كردن واي چه وسايل نازي همچي صورتي واي خدا چه بچه خوشبختي جونم عزيزم .

بعد از كلي دوندگي وخريد همه وسايل گفتن چند ماهي طول ميكشه كه نوبت شما بشه مدير عوض شده گفته اول اون قديما واي انگار همه دنيا روي سره من خراب شد بالاخره با كلي پارتي بازي گفتن ببينيم چيكار ميتونيم براتون بكنيم تا امروز قرار به ما خبراي خوب بدن خدايا يعني چي ميشه؟؟؟

 

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:44 | شنبه 2 بهمن 1389 توسط مريم

الان باباي مهربون بهم زنگ زد وگفت:  گفتن براي نوزاد دختر بازم بايد منتظر باشم ولي نوزاد پسرهست دوباره ناراحت شدم و سردرد گرفتم، ولي با حرفاي قشنگ بابا رضا آروم شد بهم گفت: عزيزم شايد خدا ميخواد يكي از اون بهتريناشو، خوشكلاشو بهمون هديه كنه كه اينقدربه تعويق ميوفتده غصه نخورعزيزم. بعدش يه جورايي آروم شدم ديدم راست ميگه توي همه كاراي خدا يه حكمتي هست توي اين كارشم قطعاً همينطوره قربون خدا برم كه ميدونم هميشه بهترينارو براي همه بندهاش ميخواد.

ميدونم كه خدا ميخواد يكي از بهترين قشنگترين وباارزشترين هديه هاشو به من بده (آمين)



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:43 | شنبه 2 بهمن 1389 توسط مريم

عسل نازم امروز همه جا با برف پر شده و يه شكل قشنگي به دورو ورمون داده.

توي اين هوا ي قشنگ خيلي جاي تو كناره من وباباي مهربون خاليه عزيزم ديشب وقتي داشت برف شروع به باريدن ميكرد من و بابايي مرتب يادت ميكرديم وتوي خيالمون داشتيم از برنامه هامون بعد از اومدنت حرف ميزدم.

 

دوست داشتم توي اين هوا بودي از ديدن اين همه لطفه خدا بي نسيب نميموندي وشب قشنگه من وباباييتو قشنگتر ميكردي ولي مطمئنم اگه امسال توي اين فصل كنار ما نيستي  به لطفه خدا حتماً ساله ديگه كنار مايي وتوي همين برفا در حاله بازي هستي

 

الهيييييييييييي قربونت برم عزيزم كه اينقدر دارم حست ميكنم نازنين مامان.

خدايا الان كجاست؟ خوابيده؟ يا بيداره و منتظره يكي كه بياد ازش دلجويي كنه؟ كسي حواسش به بچه من هست يعني؟ هرچند وقتي خدا رو داشته باشي همه كسو داري عزيزم يه كم ديگه تحمل كن تا من براي هميشه بعد از خدا مواظبت باشم عزيزم سرما نخوري قشنگم





موضوع :

نوشته شده در تاريخ 12:42 | شنبه 2 بهمن 1389 توسط مريم

سلام ماماني

جيگر ديروز بازم دلم طاقت نيوورد ودوباره به بهزيستي زنگ زدم وبازم ازشون خواهش كرم به پرونده ما رسيدگي كنن ولي بازم مثله هميشه اب پاكيو ريختم روي دستم وحرفاي هميشگي نميشه و شما پروندهتون ماله سال 89 و......... يه جورايي سردم كردن بازم، ولي من كه كم نميارم دست از سرشون برنميدارم .

اخه اونا نميدونن من چقدر دلم برات تنگه اونا كه نميدون چقدر دوست دارم بغلت كنم وبوت كنم و با نفساي تو انرژي بگيرم.

كسي كه از توي دله كسي خبر نداره، قشنگم من دارم صبر ميكنم تا اون روزي كه بگيرمت توي بغلم واونقدر ببوسمت تا خسته بشم.

    من كه بي صبرانه منتظر اون روزم عزيزممممممممم

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 13:13 | سه شنبه 28 دی 1389 توسط مريم
صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








ساعت فلش اخلاق اسلامی موسیقی

تعبیر خواب آنلاین

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

جاوا اسكریپت

کد پروانه