عسل ناز مامان و بابا

در چند قدمي

قشنگه مامان بعد از اينكه هي وعده هاي بيخودي به ما دادن ومنم يه جوريايي بيخيال شدم كه به اين زوديا تو براي هميشه كنار خودم داشته باشم و همه چيزو دست خدا سپرديم كه هرچي خدا بخواد همون ميشه، در عين ناباوري با استفاده از امتياز جانبازيه بابا اصغر (بابابزرگت) تونسيم قبل از ساله جديد بريم توي شورا . عصر روز يكشنبه با بابا رضا تماس گرفتن و گفتن روز سه شنبه بايد بريد شوراااااااااااا واي اونقدر خوشحال شده بودم كه باورم نميشد اصلاً توي پوست خودم نميگنجيدممممممممممم انگار روحم بزرگتر از وجودم شده بود ميخواستم پرواز كنم تا روز سه شنبه خيلي اميد داشتم و خوشحال بودم ولي خوب ته دلم يه جورايي نگران هم بودم كه نكنه دوباره وعده باشه و هزار...
10 اسفند 1389

دعا

امروز قبل از اينكه بيام برات از اين چند روزه گذشته بنوسم چشمم به يك دعاي خيلي قشنگ خورد كه دوست دارم هميشه اين دعا رو با خودت ضمضمه كني و بهش عمل كني وخدا هم توي انجامش ياريت كنه قشنگم. /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-prior...
16 بهمن 1389

خواب

امروز يه بارونه قشنگي ميباره كه آدم لذت ميبره جات خيلي توي اين هوا خاليه يا شايد من خيلي به وجودت نياز دارم نميدونم. ديروز زن دائي مريمت بهم زنگ زد ويه خوابه قشنگي از تو ديده بود خيلي خيلي قشنگ واي خدا جون يه صورت خوشكل وچشماي خوشكلتركلي با خوابش حال كردم، يك ساعت بعدش دائي مصطفي  زنگ زد گفت آجي يه خوابي ديدم اگه بدونيييييييييييييي خلاصه بعد از كلي كه دلمو اب انداخت برام تعريف كرد اونم تو رو مثله يه فرشته كوچولو ديده بود، وقتي اونم خوابشو برام تعريف كرد با خودم گفتم شايد واقعاً داره روزه موعود مياد خيلي خوشحال بودم تازه لحضه ايي كه براي بابا رضا هم تعريف كردم اونم با يه لبخنده رضايت داشت به حرفام گوش ميكرد وكلي ذوق كرده ب...
11 بهمن 1389

تولد مامان

سلام قشنگ ماماني 29 تولدم بود عزيزم خيلي خوشحال بودم ميدوني چرا؟؟؟ آخه همه برام دعا ميكردن انشاالله ساله ديگه با عسل نازت تولد بگيري ماماني جات خيلي خيلي خيلي خالي بود واي خدا جون اگه اون روز برسه دختر خوشگلممممممممممممم. بازم باباي مهربون طبق معموله هميشه منو سورپيراز كرد، قوربونش برم اگه بدوني چقدر مهربونه چقدر ماهه خوش به حالت كه باباي به اين مهربوني داري. خدا ميدونه براي تو ميخواد چيكار كنه واييييييييييييييييييييي جونمييييييييييييييييييييييييييي بابا بابابابابابابابابا باباباباباباباباباي مهربون. عسل ناز مامان اگه بدوني چقدر بابا رضات مهربونه باورت  نميشه هميشه آدمو سورپيرايز ميكنه ...
2 بهمن 1389

در انتظار دخترم

نميدونم بايد از كجا شروع كنم فقط اينو ميدونم انتظار خيلي سخته و من مشتاقانه منتظره ورود كسي هستم كه تمام زندگيمو تحت الشعاعه خودش قرار داده و من وباباي مهربونشو بي صبرانه منتظر گذاشته ...... هچ كس به غير از خدا نميدونه كه من براي اومدنش چقدر بيتابم و اميدوارم كه اين بيتابيه من هر چه زودتر تموم بشه هر روز صبح كه از خواب بيدار ميشم اولين كاري كه ميكنم اينه كه برم توي اتاقه قشنگش وبهش سلام كنم باهاش حرف بزنم گهواره تختمشو تكون بدم وحس كنم كه واقعاً دختره قشنگم عسل نازم چشماي قشنگشو بسته و خوابيده،عزيزم دوست دارم روزي بياد كه واقعاً تو رو توي اونجايي كه برات آماده كردم بخوابي وبا نوازش من وباباي مهربونت بيدار بشي . عزيزم...
2 بهمن 1389

بازم انتظار

الان باباي مهربون بهم زنگ زد وگفت:  گفتن براي نوزاد دختر بازم بايد منتظر باشم ولي نوزاد پسرهست دوباره ناراحت شدم و سردرد گرفتم، ولي با حرفاي قشنگ بابا رضا آروم شد بهم گفت: عزيزم شايد خدا ميخواد يكي از اون بهتريناشو، خوشكلاشو بهمون هديه كنه كه اينقدربه تعويق ميوفتده غصه نخورعزيزم. بعدش يه جورايي آروم شدم ديدم راست ميگه توي همه كاراي خدا يه حكمتي هست توي اين كارشم قطعاً همينط وره قربون خدا برم كه ميدونم هميشه بهترينارو براي همه بندهاش ميخواد. ميدونم كه خدا ميخواد يكي از بهترين قشنگترين وباارزشترين هديه هاشو به من بده (آمين) ...
2 بهمن 1389

انتظار توي يك روزه برفي

عسل نازم امروز همه جا با برف پر شده و يه شكل قشنگي به دورو ورمون داده. توي اين هوا ي قشنگ خيلي جاي تو كناره من وباباي مهربون خاليه عزيزم ديشب وقتي داشت برف شروع به باريدن ميكرد من و بابايي مرتب يادت ميكرديم وتوي خيالمون داشتيم از برنامه هامون بعد از اومدنت حرف ميزدم.   دوست داشتم توي اين هوا بودي از ديدن اين همه لطفه خدا بي نسيب نميموندي وشب قشنگه من وباباييتو قشنگتر ميكردي ولي مطمئنم اگه امسال توي اين فصل كنار ما نيستي  به لطفه خدا حتماً ساله ديگه كنار مايي وتوي همين برفا در حاله بازي هستي   الهيييييييييييي قربونت برم عزيزم كه اينقدر دارم حست ميكنم نازنين مامان. ...
2 بهمن 1389

انتظار

سلام ماماني جيگر ديروز بازم دلم طاقت نيوورد ودوباره به بهزيستي زنگ زدم وبازم ازشون خواهش كرم به پرونده ما رسيدگي كنن ولي بازم مثله هميشه اب پاكيو ريختم روي دستم وحرفاي هميشگي نميشه و شما پروندهتون ماله سال 89 و......... يه جورايي سردم كردن بازم، ولي من كه كم نميارم دست از سرشون برنميدارم . اخه اونا نميدونن من چقدر دلم برات تنگه اونا كه نميدون چقدر دوست دارم بغلت كنم وبوت كنم و با نفساي تو انرژي بگيرم. كسي كه از توي دله كسي خبر نداره، قشنگم من دارم صبر ميكنم تا اون روزي كه بگيرمت توي بغلم واونقدر ببوسمت تا خسته بشم.     من كه بي صبرانه منتظر اون روزم عزيزممممممممم ...
28 دی 1389